تبليغاتX
پخته پرانک - نامزد نوزاد
 
پخته پرانک
 
 
در گسترۀ طنز و طنز شناسی
 

نامزد نوزاد

پرستار نفس سوخته وارد دهلیز زایشگاه  شد و فریاد کشید:

ـ پایواز چمچه گل؛ پایواز چمچه گل کیست؟

پایواز سراسیمه به  سوی پرستار دوید و گفت:

ـ قابله صاحب، من هستم، گل میر. چه شد، آمد به خیر؟

پرستارلرزیده، گفت:

ـ نی برادر، هرچه  زورمی زنیم، طفل  نمی برآید، اجازۀ  شما چیست، چه کنیم؟

گل میر دست به جیب برد؛ دوصد  برگ سبز را به  کف دست  درویش گذاشت و گفت:

ـ قابله جان، من بچه می خواهم، برآمدنش کار شماست؛ از انتظار بسیار شکمم پندیده؛  اگرامروز کودک به دنیا نیاید، تافردا خودم در این  دهلیزکیک پر می زایم.

پرستار لبخند زنان به سوی اتاق عملیات دوید. گل میر مانند پشک گرسنه در انتظار آمدن موش بود . دوساعت نگذشته بود که موش دیگری  داخل دهلیز شد و صدا کرد:

ـ پایواز چمچه گل! پایواز چمچه گل کیست؟

خون گل میر در رگ هایش خشکید و جواب داد:

ـ قابله جان! منم پایوازش: گل میر. چه شد، طفل به خیر آمد یا نه؟

ـ نی برادر، عملیات هم نتیجه نداد. طفلک خودش را مثل خرچنگ به  شکم مادرش  چسپانده و نمی خواهد  بیرون بیاید، چهار داکتر با دو نرس از لنگش گرفتیم و کش کردیم، مگر از جایش تکان نخورد.

مشک صبر گل میر پاره شد و فریاد کشید:

ـ او قابله گک نمک حرام! اگر عیال  و کودکم  تلف شوند، خاک زایشگاه را با شاخی باد می کنم.

پرستار از آن طرف غر زد و گفت:

ـ شاخی را در جیبت بزن. زودباش، برو جر ثقیل بیاور که کودکت را کش کند وگرنه....

در جریان بگو مگو، یکی از پایوازان منتظر، نزد گل میر آمد و گفت:

ـ اگر اجازه بدهی یک راز سرغچ  را در گوش نرس می گویم تا طفلکت ـ بدون جرثقیل و جر خفیف ـ به این دنیا تشریف بیاورد.

مذابۀ غیرت افغانی از سوراخ های بینی  گل میر فوران کرد و سر پایواز داد زد:

ـ تولبلبو فروش از کجا پیدا شدی! مگر تو، صاحبنظر در امور ناموس شناسی هستی که در احوال شخصیۀ ما چوبک می زنی ؟ اگر مردی برو گندم خودت را درو کن!

پایواز، مانند لبلبو سرخ شد اما بدون آن که بیت الخلای افکار گل میر را زیرو رو کند، با آرامش گفت:

ـ گل میر خان، بیل تیز و خاک سُست؛ اگر هفتاد سال در این موش خانه  دندان بخایی و نصوار تف کنی، علوم زایشگاهی و ساختمانی به  دردت نمی خورد. ما هم پنج سال پیش جر ثقیل آوردیم، طنابش کنده شد، اما کودک بیرون نیامد.  ناچار یک پیغام کوتاه را توسط  نرس به  کودک مان فرستادیم، دودقیقه نگذشته بود که قابله خنده کنان آمد و مژده داد که، بچه مان آماده است در کنفرانس مطبوعاتی شرکت کند.

عرق تعجب از نوک بینی  گل میر چکید و با بد گمانی گفت:

ـ برو برادر، چپ از گپ های ناموسی هرچه  می گویی، بگو .

پرستار بعد از این که گپ های پایواز را در تحویلخانۀ گوشش  ذخیره کرد، با شتاب به سوی اتاق عملیات دوید. دو دقیقه نگذشته بود که مثل اعضای تیم کریکت خوش وخندان  به  دهلیز پایوازان  برگشت و فریاد کشید:

ـ  پایواز چمچه گل، پایواز چمچه گل!

گل میر موش آسا به سوی پرستار دوید و پرسید:

ـ قابله صاحب، چه شد، کودک آمد به خیر؟

ـ گل میر خان، پدر شدی پدر! همراه شیرینش، یادت نرود پیسۀ جر ثقیل را هم سرش اضافه کنی!

ـ شکر خدایا، زنده باشی همراه تمام داکتران. نگفتی، چه کردی که بچه راضی شد.

ـ گل میر خان، از ما چیزی نگو، در قدم های  پایواز  بی بی نازیه  خم شو  که علوم زایشگاهی  را شرماند. وقتی  پیغامش را در گوش طفلکت  پف کردم، یک دقیقه نگذشته بود که مثل «جکی چن» هو گفته، از شکم مادرش  خیز برداشت و در میان اتاق پرید.

ـ یاالله خیر وپرده، بگو چه گفتی که کودک ما را بیراه کردی؟

ـ گفتم: جناب قندولک، زودباش، بفرما، بیا بیرون، با جامعۀ جهانی گپ زده ایم، خودت را به ریاست جمهوری نامزد کن!

ـ خیر ببینی، شیر میر برایش دادید، حالا چه می کند؟

ـ بلی، یک گیلاس قهوه نوشید، اکنون در جستجوی دو تا معاون است.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:56  توسط احسان الله سلام  | 
 
  بالا