|
پخته پرانک
|
||
|
در گسترۀ طنز و طنز شناسی |
کوتاه فکرِ درازاندیش
در گوشه یی از گندمزار، بر لب پلوانی نشسته بودیم. باد گرم تابستان، آرام آرام می وزید و خوشه های نورس گندم را می رقصاند. ما هم آلوچه می خوردیم و رقص گندم را تماشا می کردیم.
غرق رویای دهقانی بودیم که صدای جگرخراشی از آن سوی مزرعه به گوشم رسید:
ـ های مردم! به دادم برسید؛ بلا آمد؛ می خورَد؛ چوچه دار هستم؛ نمان که خورد!
سراسیمه به سوی صدا چرخیدم. کاکا نیاز را دیدم که مثل قهرمان کریکت به سوی مان می دود. وقتی پیش مان رسید، با زبان یک قلاچ برآمده و رنگ پریده، بر روی خاک افتاد و فریاد زد:
ـ به لحاظ خدا حکومتی را خبر کنید؛ آیساف بیاید؛ بلا آمده، بلا!
عرق هایش را پاک کردم، چند مشت آب بر سر و ریشش پاشیدم و پرسیدم:
ـ خیرو پرده، چه بلایی دواندت؟
ـ سبحان الله، نپرس. در میان گندم ها یک اژدهای هفت سر را دیدم که صد متر دراز بود. اگر نمی گریختم، حالا قریه بی نیاز شده بود.
راستش موش ترس در کاهدان غیرتم رخنه کرد، اما به رخم نیاوردم و با لحن آرام گفتم:
ـ خدا بی نیاز مان نکند کاکانیاز. گرچه نرخ ها بالا رفته، نمی توانی کمی پایین بیایی. هفت سر و صد متر!
ـ والله پنج سرش را حساب کردم.
ـ از سرش کم کردی، طولش چه شد؟
ـ سرم قسم حق ندارید، پنجاه متر وبیست سانتی دراز بود.
چون قصه شیرین شده بود، یک دانه آلوچۀ ترش را زیر دندان کاکا نیاز گذاشتم و گفتم:
ـ آزادی بیان است، حق داری نظرت را بگویی؛ اما متر داشتی که اژدها را اندازه کنی؟
ـ مؤمن آزاری نکن، اگر تمام قوای ائتلاف هم به سرم بریزد، یک وجبش را کم نمی کنم، می دانی، این بلای سه سر، بیست متر درازبود!
ـ کاکا نیاز، بگیر، یک دهن نسوار بزن که سر حال بیایی.
ـ خیر ببینی معلم جان، چشم ما را روشن کردی.
ـ کاکا نیاز، شکر که بلا رد شد. نگفتی که این اژدها چند سر داشت و چقدر دراز بود؟
ـ خدا شاهد است، وقتی می دویدم، عقبم را دیدم، یک سرداشت و پانزده متر درازی.
ـ کاکا نیاز، وقتی یک سر داشته باشد، اژدها نیست.
ـ پشت سرش چه می گردی، مار بود مار، ده متر قد وقامت داشت.
ـ کاکا نیاز، یادت نرود، امشب خانه مان بیایی که دنبه پیاوه بخوریم و چند ساعت چَق چَق کنیم.
ـ زنده باشی، به سلامت می آیم، زردچوبه ازیادت نرود.
ـ کاکا نیاز، گپ مان سرکنک شد، همو مار داخل گندم ها چند متر بود؟
ـ قسم به همو پیاوۀ دنبه دارت که مار خالدار بود؛ درازیش پنج متر!
متوجه شدم که قیچی قضاوت کاکا تیزتر می شود، یک دهن نسوار دیگر دادمش و گفتم:
ـ کاکانیاز، الحمدالله قریۀ ما و شما مارخیز است. چرتت را بزن، اگر پلیس ملی خبر شود، بیاید مارت را اندازه کند و ببیند که یک خالش کم است، به جرم مارنشناسی می برندت به مار خانۀ ولایت!
ـ معلم جان، خوب می دانی که گپ نر، کُره ندارد. اگر انترپول هم بیاید، یک سانتیش را کم نمی کنم. با همین چشم های عقاب مانندم دیدم که یک چوچه مار بود. درازیش یک ونیم وجب.
ـ راست می گویی کاکا جان، اما خبر داری یا نه، همه مار های این قریه نر هستند، چوچه مار از کجا شد؟
ـ عجب، با خرس در جوال افتاده ام، شما که به چوچه مار ایمان ندارید، گناه من چیست!
ـ کاکانیاز، بگیر، همین یک دانه آلوچه را، بخور و بگو که این چوچه مار چند سر داشت؟
ـ معلم صاحب، بسیار سرش را محکم نگیر. یک بُته خس خشک بود، شمال زدش، جوشید؛ ترسیدم و گریختم.
اسامه راست گفته بود: «دیوار موش دارد، موش گوش.» از فردای آن روز بلای هفت سر کاکانیاز دهن به دهن می گشت تا این که تمام قریه را بلعید و به سوی شهر حمله کرد. بعد ازاین سرگذشت، همه گی کاکانیاز را می شناختند و به فکر دراز و اندیشۀ کوتاهش احترام می کردند. اگر کسی چیزی کوتاه می داشت، پیش کاکا می آمد که درازش کند، و اگر خدا نخواسته کسی از درازیی چیزی رنج می برد، کاکا به زور خدا کوتاهش می کرد.
یک هفته از این کوتاه گویی و درازکاری نگذشته بود که کاکا نیاز غیب شد. پلوان به پلوان گشتیم و زیر هر بته را پالیدیم، مگر دول مان خالی از چاه برآمد. دنیا دور سرمان چرخید که یک کارشناس«کوتاه فکر درازاندیش» نصیب مان شده بود، آن هم رفت زیر زمین. یک هفته برای کاکا اشک ریختیم، اما بر سر قلبه و ماله اش برنگشت. ناچار یک قبر یادگاری برایش ساختیم و مراسم ختم و خیراتش را برگزار کردیم. هنوز عزاداران به غوری های پلاو شبیخون نزده بودند که سخنگوی «کمیتۀ قبرکنی» قریه با لب ولنج کف آلود وارد مجلس پلاوخوری شد و فریادزد:
ـ صبر؛ فاتحۀ کاکا نیاز را نخوانید؛ چند دقیقه پیش از شهر آمده ام ، او را دیدم؛ زنده است!
از ملای محفل تا مفتی مجلس در قورمۀ حیرت فرورفتند و پرسیدند:
ـ او را درکجا دیدی، چه می کرد؟
ـ در تلویزیون دیدمش. نکتایی پوشیده بود. مصاحبه مطبوعاتی داشت. وقتی گپ می زد، زیر تصویرش می نوشتند: درازپوه نیاز محمد خان کوتاه وال، رئیس ادارۀ پالیسی و استراتژی ملی.
|
|